LOADING

Type to search

بخت آور

در شهر قندهار زیارتگاهی وجود دارد که با نام «مسجد موی مبارک» شناخته میشود و معتقدند که در آن، تار مویی منسوب به حضرت رسول اکرم نگهداری میشود.

نزدیکیهای صبح است که مبارکه با صدای چغچغ چغوکها بیدار میشود. سریع از جایش بلند میشود و در تاریکی  مسجد دور و برش را میپالَد . برادرش را که پیدا نمیکند وارخطا میشود. همین که دست برادرش عبدالله به دستهایش میخورد، نفس عمیقی میکشد. دستهای عبدالله را میگیرد و از بودنش اطمینان پیدا میکند. بلند میشود و سمت در میرود. 

دو روز پیش وقتی او و عبدالله به مسجد آمدند هیچ پرندهای این دور و بر ندیده بودند. حال اما در را که باز میکند  چغوکهایی را میبیند پشت کلکین مسجد، برای خودشان النه جور کرده اند. خنکی نسیم بهاری به صورتشش میخورد. چند تار از موهای صاف و سیاهش به هوا در میآیند. همانطور که جلوی در ایستاد شده صدای عبدالله را میشنود. در خواب ناله میکند. با عجله در مسجد را میبندد و طرف عبدالله میرود. کنارش مینشیند و دستش را روی پیشانی عبدالله میگذارد. در دلش میگوید: « تبش پایین آمده، پس چرا هنوز ناله میکنَه؟»  کنار عبدالله مینشیند و صورت چَکچَک شده ی عبداهلل را لمس میکند. ماجراهای این دو روز دوباره از ذهنش عبور میکند. جنگ هرچقدر هم که کوچک باشد همه چیز را زیر و رو میکند و خیلی چیزها را از آدم میگیرد. این را مبارکه وقتی با پوست و جان خود درک کرد که طالبان قریهشان را گرفتند و به هیچکس رحم نکردند. فقط در طول چند ساعت همه چیز به خون وخاک کشیده شد. مبارکه هم کشته شدن پدر، مادر و دو برادر دیگرش را به چشم خود دید. همانجا قسم خورد هرکس از این قوم ظالم را گیر کند، زنده نماندَش. قبل آن خودش هم در تصورش نمیگنجید که بتواند تفنگ دست بگیرد و حتی طالب را بکشد.

درختها تازه گل داده بودند که طالبان به قریهشان هجوم آوردند. به هر خانه ای حمله کردند همه شان را کشتند به جز دختران جوان. آنها را زنده نگه میداشتند تا به نکاح خودشان درآورند. پدر مبارکه نمیخواست دختر هفده ساله اش به دست طالب بیفتد که او و عبدالله را در اتاقک کوچکی پنهانشان کرد و تفنگ کلاشینکفی به دستش داد. مبارکه دیده بود مادرش میان لت وکوب های طالبها چطور جان میدهد. برایش سخت تمام شد وقتی تک تک افراد خانواده اش جلوی چشمانش سلاخی شدند و او نتوانست هیچ کاری کند. از اتاقک بخاطر قولی که به پدرش داده بود، بیرون نیامد. باید از عبدالله مراقبت میکرد. عبدالله کوچکترین برادر مبارکه است و ده سال بیشتر ندارد. وقتی سه سالش بود متوجه شدند شب کوری دارد و چشم هایش کمی ضعیف است. خوب دیده نمیتوانست که پدرش گفته بود با عبدالله همانجا بمانند تا سر فرصت فرار کنند. از قریه که توانستند فرار کنند، رسیده بودند به مسجد موی مبارک. هنوز داخل مسجد نشده و زیر سایه ی دیوار مسجد ایستاد شده بودند تا کالایشان را کمی تمیزتر کنند. همان وقت که مبارکه کلاشینکف را از شانه اش گرفته بود و زمین میگذاشت عبدالله پرسیده بود :« پدرجان همیشه مرَهَ گرفتَه اینجا میآورد که شفا بگیروم ولی نگرفتوم. حالا که اینجا آمدیم، کمک میکنَه مارهَ؟» 

بعد مبارکه همانطور که لباسهای عبدالله را میتکاند به فکر فرو رفته بود که نکند اینجا آمدنش بی فایده باشد و باز به خطر بیفتند. در دلش آشوبی بر پا بود اما نمیخواست جلوی عبدالله خودش را ضعیف نشان بدهد که چیزی نگفته بود. تکاندن لباسهای عبدالله که تمام شد، فقط گفته بود :« توکلت بَه خدا باشَه.»

صدای شلیک گلوله میشنود. سریع از جایش بلند میشود و از کلکین مسجد بیرون را میپالد. چیزی که نمیبیند، عرق روی پیشانیاش را با گوشه ی چادری اش میگیرد و دوباره سرجایش برمیگردد. به چشم های بسته ی برادرش خیره میشود. با خودش میگوید:« ای چی بلا بود سر ما آمد؟خدایا خودت کمک کن.» 

مبارکه یک دانه دختر سید یحیی بود که همه ی مردم قریه او را روی سرشان میگذاشتند حالا از ترس جان خود و برادرش آواره شده و در مسجد موی مبارک پنهان شده است. موقع فرار دو طالب را با تفنگ پدرش کشته بود که طالبها برای سرش جایزه گذاشته اند و دربه در دنبالش میگردند. نفهمید در آن باران چطور فرار کردند.

پدر مبارکه برایش گفته بود قبل از به دنیا آمدنش دوسال تمام خشک آوی امانشان را بریده بود. گفته بود تو که آمدی خیر و برکت هم به اینجا آمد. همه جا دوباره سبز شد. درختها پربار شدند و رودخانه ها پر آب. پدرش این را هم گفته بود نامش را از همین خاطر مبارکه گذاشتند. یادش می آید مردم موقع کِشت زمین هایشان که میشد، او را میبردند تا روی زمین هایشان قدم بزند. میگفتند مبارکه هرجا برود، رزق و روزی زیادتر میشود. یک بار هم خودش به چشم خود چیزی را دیده بود که برایش عجیب بود. دستش را میان آبی که چَتَل شده، برده و دیده بود آب پاکیزه شد. مردم یک بیبی مبارکه میگفتند و ده بیبی مبارکه دیگر از دهانشان خارج میشد. چهره گرم و چشم های بادامی و درشت اش زبان زد همه مردم قریه بود.

صدای چغوکها بلندتر میشود. مبارکه زانوهایش را بغل گرفته و توجهی نمیکند. چغوکها گاهی خودشان را به کلکین مسجد میزنند. گویا میخواهند چیزی را به مبارکه بفهمانند. صدایشان آنقدر بلند میشود که برادر مبارکه از خواب می خیزد. با دست چشم هایش را میمالد. دور و برش را نگاه میکند و به سختی مبارکه را پیدا میکند. سمت مبارکه میرود و خودش را در بغل خواهرش جای میدهد. چغوکها یکباره ساکت میشوند. با سکوتشان هم میخواهند چیزی را نشان دهند. صداها عوض میشود. اینبار دیگر صدای چغوکها نیست که می آید. صدای چیز دیگری می آید. صدای پای اسب است. مبارکه احساس میکند هرلحظه صدا نزدیکتر میشود. وارخطا میشود. خیز برمیدارد و به سمت کلکین میرود. خشکاش میزند. صورتش گُر میگیرد. دستهایش شروع میکنند به لرزیدن. هیچ فکرش را هم نمیکرد طالبها به مسجد موی مبارک شک کنند. به سرعت سمت برادرش میرود و دستش را میکشد. پشت مقبره ی موی مبارک مینشیند. میخواهد فرار کند ولی دیگر فرصتی برای اینکار ندارند. صداها واضحتر میشوند. کسانی از اسب پایین می آیند و به در مسجد نزدیکتر میشوند. مبارکه دلش میخواهد زمان ایستاد شود. به برادرش نگاه میکند. رنگ به رخسار ندارد. 

 مبارکه انگشت اشارهاش را روی بینیاش میگذارد تا به او بفهماند که چیزی نگوید. دستش را که پایین می آورد انگشتهایش به نخ گردنبند توی گردنش گیر میکند. مبارکه به یاد می آورد که پدرش چیزی را روی یک کاغذ نوشته و داخل گردنبندش گذاشته بود . وقتی خُرد بود پدرش گفته بود این را همراه خودت داشته باش و هروقت احساس خطر کردی بخوان. با عجله گردنبند را باز میکند و تکه کاغذ تا شده ای را از داخلش در میآورد. قلبش تندتند میزند. با اضطراب کاغذ را جوری باز میکند که صدایی بلند نشود. آیه ی روی کاغذ را زیر لب زمزمه میکند :«وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ». 

کاغذ را در دستهاش فشار میدهد. عبداهلل را بغل میگیرد و چشمهایش را میبندد. صدای حرفزدن طالبها را میشنود. 

یکیشان میگوید :«چی یَگ گالی مقبولی داری؟» 

نفر بعدی با تَشَر میگوید :«تو به مقبولی گلا چی قرَض داری ؟ برو دنبال او دختر بگرد.»   

مرد سمت در مسجد میرود که چغوکها بالای سرش به پرواز درمی آیند. چیزی روی صورت مرد می افتد. با دست صورتش را پاک میکند و با غضب میگوید :« بر پدر شما چغوکارَه لعنت. شیطان میگَه بزن لت و پارشان کو دیگه هرجایی گُه کده نتانه!»

نفر سوم جلوتر می آید. می گوید :« اینجا اگه آمده بودن که ای گلا کندَه،پارَه شدَه بود. بریم وقتَه اینجا تلف نکنیم.» 

مبارکه حس میکند نفساش بالا نمی آید. مثل مجسمه پشت مقبره نشسته اند. با یک دستش از بازوی عبدالله گرفته و با دست دیگرش به پارچه روی مقبره چنگ زده است. نه توان حرف زدن دارد، نه توان حرکت کردن.صدای پای اسبها بلند میشود. مبارکه اشکهایش سرازیر میشوند. صداها که دورتر میشود ترسش هم میریزد. بلند میشود و پشت کلکین میرود.  میبیند سه مرد اسب سوار که لُنگی به سر دارند از مسجد دور میشوند. نفس عمیقی میکشد . سمت در مسجد می رود. در را باز میکند حیران میماند. گل و گیاه تمام ورودی مسجد را پوشانده است. برادرش هم کنارش می آید. چغوکها به سمت گلها می آیند. شلوغگ میکنند. صدایشان در گوش مبارکه میپیچد. چغچغچغ…

نویسنده: نجیبه فیروزی

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *